![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
هر دفعه اومدم بروز کنم نوشتنم نیومد. چی بنویسم اخه؟ اینقدر حرفام تلخه که نمی شیه گفت. حرفای که بهم گفتی رو چطوری اینجا بنویسم ؟ از دل پرخونم چطوری بنویسم؟ از . . . چطوری بنویسم؟
نمی دونم چرا به اینجا رسیدم ، چی شد که اینطوری شد؟من که با همه وجودم اومده بودم. چی شد که شدم . . . نمی دونم ، این سهم من از توه دیگه . . . یه دل شکسته . . . غروری که چیزی ازش نمونده . . . اخرشم ، تهمت و حرفای که هرکدومش می تونه یه ادمو کامل از بین ببره. اخه چیزی که بیشتر از حرفا ادم اتیش می زنه کسیه که حرفو ازش می شنوه .
زخمای تن زود خوب می شن ولی زخمی که به دل می مونه . . .
عیبی نداره ولی حقم این نبود. . .
دوست جون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 14:0 توسط دوست جون |
|
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
صدای باران که رو سقف ماشین می ریخت نمی ذاشت خوب صدا رو بشنوه . یه جورایی ذهنش قاطی کرده بود. انگار با این بارون فکراش نم کشیده بود. یه بار دیگه ازش پرسید ، این کارو می کنی؟ نه کاری نداری؟ خداحافظ. گوشی رو که قطع کرد انگار تازه فهمید چه بلایی سرش اومده و چی رو از دست داده. به قطره های بارون که رو شیشه سر می خوردن نگا کرد ، چقدر زیباس مثل باران خودش. بارون از همه بیشتر ، بارون خودشو یادش می اورد. یاد زلالیش ، پاکی و نجابتش.
یادش افتاد چند دقیقه پیش چیزی رو که خواسته بود قبول نکردو همه چی به همین راحتی تموم شد. با همه وجود براش دلتنگ شد. واسه چشماش لبریز خواستن شد.
باخودش فکر کرد تا دیر نشده باید یه کاری بکنم. باید بهش بگم می خوام کنارم بمونه. گوشیشو برداشت و دویاره شماره گرفت . . .
این داستانک توصیفی از یه اتفاق واقعیه. البته خلاصه اشه. اگه دنبال ادامه اش هستین باید بگم ادامه ش هم خیلی خوب شد.
دوست جون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 فروردین1388ساعت 13:39 توسط دوست جون |
|
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
بازم می خوام از دلتنگیام بگم ، از اون چیزی که تو دلم می گذره.
میرم سر اصل مطلب ،بهم می گی فراموشت کنم . اخه چطوری؟ فکر می کنی واسه من اسونه بهت فکر نکنم؟ شاید به نظرت حرفام مسخره اس، اره باید جای من باشی تا کامل درک کنی. ولی یکم ازش برات تعریف می کنم. ببین اگه جای من بودی می تونستی فراموش کنی؟ صبح ها ، نه اصلا از شبش شروع می کنم . شبا که می خوام بخوام چشمات جلو رومه ، اگه تو روز دیده باشمت به دیدارمون فکر می کنم ، که امروز چطور بودی؟ امروز چیکارا کردی ، چیا گفتی . خوشحال بودی یا ناراحت ، سر حال بودی یا بی حوصله . بعد به خودت فکر می کنم . به این که چطوری تو تارو پودم رفتی . یه طوری که وقتی می گی می خوای بری انگار دارن قلبمو از تو سینم در میارن. صبح واسه نماز پا می شم . اولین چیزی که تو ذهنمه بازم توای . سر نماز کلی باخدا در موردت حرف می زنم ، گله می کنم ، تشکر می کنم ، برات دعا می کنم ، کلی . . . صبح که دارم حاضر می شم یا می خوام از خونه در بیام به این فکر می کنم که امروز می بینمت یا نه ؟ خوب مطمئنان اگه قرار باشه همدیگرو ببینیم تیپم یه تغییراتی داره. تو راه بهت فکر می کنم ، تو ماشین ، اتوبوس ، فروشگاه ، . . . تو همه جا با منی اگه شادی باشه می گم کاش کنارم بودی و شادیم رو صد برابر می کردی. اگه غم باشه می گم کاش کنارم بودی و مرحم غصه هام می شدی. اون وقت که بهت اس ام اس میدم ، ولی اون موقع حسرت شنیدن صدات دارم . اگه تفریح باشه بهم خوش نمی گذره باخودم می گم بهترین تفریح واسه من باتو بودنه. باخودم فکر می کنم که یه روزی بشه بیارم جایی که الان رفتم ، بعد واسه خودم میرم تو رویا. اگه شرایط بهم سخت بشه ازت کمک می گیرم تا بتونم تحمل کنم ، اخه فکر کردن به تو به هم نیرو میده. وقت تنهایی و دلتنگی ام که دیگه خودش یه دنیایی دیگه اس.
تو جای من ، چطوری فراموشت کنم ؟ وقتی هرطرفو نگاه می کنم تو رو می بینم. وقتی همه چی یه جوری تو رو یادم میاره.
حالا اومدی می گی دوسم نداری. . . . .
خدایا اااااااااااااااااااااااااااااااا... چطوری تحمل کنم...
دوست جون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 17:59 توسط دوست جون |
|
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
دلم خیلی گرفته ، دیگه طاقت نیاوردم چیزی ننویسم. حالا که دارم می نویسم نمی دونم از کجا شروع کنم ، از چی شروع کنم. خیلی حرف دارم ، از دلتنگیام ، از حسرتم ، از تنهاییم ، از رفتنت ، از . . . نمی دونم شاید اگه بخوام بنویسم یه کتاب بزرگ بشه. ولی شاید این شعر بتونه چکیده حرفام باشه :
تو ادرس زیر بهش گوش کن ، متنش هم این پایینه : http://www.iravertex.com/clip.asp?id=203
بسوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی کی رود رخ ماهت از نظرم ,نظرم به غیر نامت کی نام دگر ببرم اگر تورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام اگر تورا جویم حدیث دل گویم به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
نمی دونم ، شاید داری تو دلت به من می خندی ، یا فکر می کنی بازم دارم دروغ می گم و بی خودی حرف می زنم.
ولی من دوست دارم ، بیشتر از همه. کاش اون روزی بیاد که حرفامو باور کنی. منتظرم
دوست جون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 اسفند1387ساعت 15:4 توسط دوست جون |
|
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
نمی دونم چجوری باید شروع کنم ، نمی دونم دلتنگی هامو از کجا شروع کنم. بلاخره جواب اس ام اس رو دادی ، خیلی دیر ولی بلاخره جواب اومد. نوشته بودی مسافری ، با اینکه می دونستم عمر سفر کوتاهه و برای تفریح میری حال عجیبی گرفتم.
تا اون لحظه با خودم می گفتم اگه اس ام اس بدی از بی مهریت گله می کنم . ولی وقتی اس ام اس رو خوندم یه دفعه دلم برات تنگ شد. یه دفعه حس کردم همه وجودم به تو وابسته اس. اونقدر که هیچی نمی تونستم بگم جز دعای خیر و ابراز احساساتم. احساس کردم روحم داره ازم جدا می شه ، نمی خواد از تو دور بشه. هنوز چیزی از سفر نگذشته همچین دلم برات تنگ شده ، انگار که سال هاست چشم انتظارتم. اخه می دونی ، این دفعه اول که ازم جدا می شی و میری سفر. همیشه من رفتم. تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم ، حس غریبیه . . . با این که شاید یکم غمناک باشه ولی ته شرینی خاص واسه دوباره اومدنت توش هست. چیزی که توش یجور امید خوب هست.
با این که داره سخت می گذره ولی چون تو خوبی من راضیم. خوبیش اینکه اینطوری قدرتو بیشتر می دونم. هر چند قبل از اینم می دونستم خدا چه گوهری بهم داده.خیلی دوست دارم. خیلی دارم به خودم دلداری میدم که داره بهت خوش می گذره ، خوب واسه منم چی بهتر از این که تو خوش باشی؟ من که ارزوی غیر از خوبی و شادابی گل نازم ندارم. خوشحالم که این فرصت دست داد تا یه اب و هوای عوض کنی. انشا الله با روحیه خیلی خوب و سرحال و شاداب بر می گردی پیشم عزیزم. با اینکه دلتنگی داره بیچارم می کنه ولی دوس ندارم هر ساعت اس ام اس بدم و حال و احوال کنم. اخه نمی خوام وقتتو بگیرم ، اونقدر جای دیدنی و مرکز خرید داره که وقتت پره. واسه همین تحمل می کنم. نمی خوام وقت و بی وقت مزاحمت بشم. صبر می کنم تا خودت اگه خواستی ازم خبر بگیری. واست اروزی سلامتی و شادابی می کنم عزیزم. انشا الله که به خوب و خوش باشی هرجا هستی.
خوش باشی مسافر دوس داشتنی. چشم انتظارت می شینم تا برگردی پیشم عزیزم.
دوست جون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 14:55 توسط دوست جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
باران مسيحا :::...عکسهای دیجیتالی من...::: كامران نجف زاده پژواک |
|
RSS
|