![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
امروز که می نویسم شاید به نظر بیاد این موضوع خیلی ربطی به احساسات و عواطف ربطی نداره ولی من فکر می کنم لازمه بنویسم چون گاهی بعضی اتفاق ها مثل همین موضوع هم می تونه احساسات ادم رو تحریک کنه.
فکر می کنم لازمه بنویسم تا بدونی شاید خیلی از ادم ها معنی گذشت رو نفهمن ولی ادم های زیادی هم هستند که این کلمه رو با همه بزرگیش درک می کنن.
حرکت دیروزت یک بار دیگه بزرگیت رو نشون داد. وقتی بی انصاف ها دل دریاییت رو غمگین کردن. وقتی تو چشمای نازت غم نشست از بی رحمی بعضی ادما. وقتی با وقار و نجابت همیشگی از کنارشون رد شدی. وقتی ناراحتت کردن و نفهمیدن تو چی جواب دادی.
دارم می نویسم چون می خوام بگم اونا نفهمیدن تو چیکار کردی ، ولی من فهمیدم. اونا ندونستن روح بزرگ داشتن یعنی چی ولی من می دونستم. نمی دونن معنی این کارت یعنی چی ولی من می دونم.
حتی اجازه ندادی من بهشون بفهمونم تو باهاشون چیکار کردی. ازشون گذشتی و رد شدی. سکوت جواب تو بود که دنیایی از حرف داشت. ولی فقط اونایی می فهمن که لیاقت شنیدنش رو دارن.
این عظمت جوهر وجودت بود ، گذشت کردی و گذشتی خوشحالم از داشتن دوستی به این بزرگی ، من قدر این روح بزرگ رو می دونم.
دوست جون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 دی1387ساعت 18:11 توسط دوست جون |
|
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
امروز از روزاس که دوس دارم بارو بندیلمو از این دنیا ببندم. ادم واسه چی باید زنده باشه وقتی دلیلی واسه زندگی نیست. خسته ام از همه دنیا ، دنیام شده جهنم. وقتی ادم داره بهترین دوستشو از دست میده. تنها کسش ، بهترین دوستش بهش می گه دروغگو و پست. وقتی ادم فکر می کنه این همه مدت به دلش پیش کسیه که حالا داره باهاش اینطوری بر خورد می کنه ،دیگه چی واسه ادم می مونه تو دنیا؟ هیچی ، دیگه هیچی.
همیشه فکر می کردم اگه همه دنیا هم بخوان بهم فشار بیارن و اذیتم کنن یکی هست که بار غمو از رو دوشم ور داره. ولی حالا چی؟ حالا اون کسی که همه دنیای منه داره بهم می گه دیگه نمی خوادم ، داره بهم می گه بهش دورغ گفتمو فکر می کنه من فریبش دادم. ادم وقتی تو شرایط من باشه دیگه چرا باید دلش بخواد صبح فردا رو ببینه؟ تو دنیای که ادم غریبه جای موندن نیست.
من چیزی ازم نمونده ، دارم می شکنم ، خم شدم. تو همین مدت کوتاه اینقدر واسم سنگین بوده که کاملا داغونم کنه. اما کاش حرفمو گوش می کردی ، کاش میزاشتی اول حرف بزنم بعد بهم می گفتی دروغگوی دهن لق. کاش اینطوری فکر نمی کردی که من همش دارم دروغ می گم.
باشه ، ولی بدون این حق من نبود. کاش می دونستی تو دلم چی می گذره ، اون وقت دیگه بهم نمی گفتی دروغگو. من دوست داشتمو دارم ، اما تو باور نکردی. نخواستی باور کنی. رو حرفام فکر کن شایدم دلت خواست حرفامو بشنوی.
دلم شکست
دوست جون
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 دی1387ساعت 14:14 توسط دوست جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
باران مسيحا :::...عکسهای دیجیتالی من...::: كامران نجف زاده پژواک |
|
RSS
|