تبليغاتX
دل نوشته ها
خاطرات

بنام اونی که از دلها خبر داره

 

صدای باران که رو سقف ماشین می ریخت نمی ذاشت خوب صدا رو بشنوه . یه جورایی ذهنش قاطی کرده بود. انگار با این بارون فکراش نم کشیده بود.

یه بار دیگه ازش پرسید ، این کارو می کنی؟ نه

کاری نداری؟ خداحافظ.

گوشی رو که قطع کرد انگار تازه فهمید چه بلایی سرش اومده و چی رو از دست داده.

به قطره های بارون که رو شیشه سر می خوردن نگا کرد ، چقدر زیباس مثل باران خودش.

بارون از همه بیشتر ، بارون خودشو یادش می اورد. یاد زلالیش ، پاکی و نجابتش.

 

 

یادش افتاد چند دقیقه پیش چیزی رو که خواسته بود قبول نکردو همه چی به همین راحتی تموم شد.

با همه وجود براش دلتنگ شد. واسه چشماش لبریز خواستن شد.

 

باخودش فکر کرد تا دیر نشده باید یه کاری بکنم. باید بهش بگم  می خوام کنارم بمونه.

گوشیشو برداشت و دویاره شماره گرفت . . .

 

این داستانک توصیفی از یه اتفاق واقعیه. البته خلاصه اشه.

اگه دنبال ادامه اش هستین باید بگم ادامه ش هم خیلی خوب شد.

 

دوست جون 

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 13:39  توسط دوست جون |