تبليغاتX
دل نوشته ها
خاطرات
بنام اونی که از دلها خبر داره



بلاخره ماه رمضونم رسید.

اما چه رمضونی ، ماه رمضون امسان کجا ، ماه رمضون سال پیش کجا.


خوب که نیگا می کنم می بینم هیچ ماهی مثل این ماه از تو خاطره نداره برام.

همه اش یه جوری خاطره اس برام.

از اول آشنایی که بانیش این ماه بود تا همین افطاری های پارسال.

 

یادته؟ همیشه یکم بعد از افطار بهت اس ام اس میدادم که برام دعا کنی. خودمم تا اذان می گفتن قبلا از  باز کردن روزه ، وقتی که همه دعا می کنن و چیزای که تو دلشونه از خدا می خوان  واسه خودمون دعا می کردم ، برای تو ، برای خودم .

 

وشکر ، شکر می کردم برای بودنت ، برای داشتنت. هرسال خدا رو شکر می کردم که ماه رمضون امسال هم کنارمی.

 

 

 

اما امسال . . .


نمی دونم چی شد ، نمی دونم چه گناهی کردم که برام اینطوری خواست ، که خواست امسال فقط سهم من اه باشه و سوز.

که امسال با خودم فقط حسرت سال های قبل رو داشته باشم.


امسال وقت افطار حتما خیلی غیر قابل تحمله.

بدجوری می سوزونه. آخه لحظه به لحظه هاش یادمه.

هر کدوم از خاطره هات افسوس و حسرت گذشته رو به رخم می کشه.

 

سخته ، خیلی سخته.


از دعا کردن هام دست نمی کشم ، بازم دعا می کنم ، برای تو، برای خودم ،چون فکر می کنم هرچی که داشتم ازهمین دعا کردن ها بود اما شکر کردن  . . .

 

 

دوست جون

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:21  توسط دوست جون | 

بنام اونی که از دلها خبر داره



غیرتم می کشد این گونه که پروانه دهد جان

سوزد و خوش بود الحق که چه مردانه دهد جان

ای خوش آن عاشق صادق که به میدان محبت

غرق خون گردد و در دامن جانانه دهد جان

در گه دوست بود خانه آزادی و امید

زنده آن است که در خدمت این خانه دهد جان

گر خزان حمله کند بنده آن بلبل مستم

که جدایی نکند از گل و در لانه دهد جان



دوست جون
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 16:11  توسط دوست جون | 

بنام اونی که از دلها خبر داره


دلم می سوزه ، دلم می سوزه واسه اتفاقی که داره می افته.

 

من که قبلا از این جریانات بهت گفته بودم خیلی راحت تر از اونی که فکر کنی می تونم آمار هراتفاقی که تو شرکت می افته بگیرم.

 

می دونی چیه ، با اینکه باهام کاری کردی که حقم نبود ولی من که دشمنی باهات ندارم ، هنوزم ته دلم . . .

 

 

خیالت راحت باشه ، اونجوری که تو همیشه فکر می کنی منتی در کار نیست.

 

با این اتفاق نه غروری ازت شکسته می شه ، نه منتی سرت هست ، نه . . . هیچی نیست.

فقط نمی خوام اگه قراره صحبتی باشه پای کس دیگه ای وسط بیاد.

 

 

نمی دونم ، هرطور که خودت صلاح می دونی ، همه چیز این اتقاق واسه من روشنه ، از مبداء اتفاق تا انتهاش که قرار چی بشه.

 

 

باقیش با خودت.

 

 

دوست جون

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 13:39  توسط دوست جون | 

بنام اونی که از دلها خبر داره



می دونم بهم گفتی حق ندارم تو وبلاگم ازت بنویسم ولی وقتی بهم می گی مزاحمت نشم دیگه راهی واسم نمی مونه.

 

حرفامو اینجا می نویسم.

 

 

اینجا می نویسم چه دل پری دارم از ناسازگاری زمونه.

 

اینجا می نویسم بعد از عمری که دلم تنها بود یکی که پیدا شد تا ارومش کنه باهاش چیکار کرد.


 

اینجا می نویسم بهم چی گذشته.

 

اینجا می نویسم چه روزای داشتم.

 

اینجا می نویسم چه بلاهای که سرم اومد.

 

اینجا می نویسم تهمت های که شنیدم و صدام در نیومد.

 

اینجا می نویسم از زحم های که زدی و بی تفاوت رد شدی.

 

 

 

اینجا می نویسم ...

 

 

دوست جون


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 9:47  توسط دوست جون | 

بنام اونی که از دلها خبر داره


این دفعه می خوام عوض دفعه قبلی رو در بیارم و زود بروز کنم.

 

می خوام یکم از این چند روز بنویسم.

 

یادته می گفتم اونقدرا تو موسسه قدرت دارم که چیزایی رو که می خوام بدست بیارم؟

این چند روزم همینطور بود. با توجه به نفوذی که داشتم خیلی راحت تر از اونی که فکرشو بکنی تونستم بفهمم چی بوده که ناراحتت کرده بود.

 

ولی من ترجیح می دادم از خودت بشنوم

 

ولی شنیدم کاملا اماده بودم ترتیبی بدم که حسابی این موضوع جبران بشه برای کسی که تو رو اینطوری ناراحت کرد. ولی وقتی خیلی ناراحت شدم که فهمیدم به منم دروغ گفتی.


 

حتی تو روزای اخرم بهم دورغ گفتی باران.

هرچند واسه من موضوع جدیدی نبود. قبلا هم ازت دروغ شنیده بود ، اگه بخوای یادت میارم دقیفا کی بود.


ولی خوب فرق من با تو این بود که مثل تو بلد بودم شلوغ کنم و اتیش به جونت بکشم ولی چیزی که مانع می شد علاقه ی من به تو بود.

 

علاقه ام بود که وادار به سکوتم می کرد. اون وقت تو وقتی اشتباهی از من سر می زد با همه توان تمام حرص و ناراحتی های زندگی رو سر من خراب می کردی.

 

عیبی نداره. عادت نداشتم تو رفاقت خم به ابرو بیارم.

 

 


ولی این مورد اخری رو واقعا انتظار نداشتم ، با اون همه اصرار ، اون همه خواهش  . . .

 

 

چقدر راحت بهم دروغ گفتی که هیچ کس خبر نداره.

 

من ساده . . .  من ساده رو بگو که فکر می کردم اگه اتفاقی بی افته نزدیک ترین نفر منم و حتما به من می گی مشکل چیه.


واقعا چه دل خوشی دارم

 

 

عیبی نداره ، تا حالا که همه چی تقصیر من بود ، حتما ایندفعه هم مقصر من بودم دیگه.

 

 

فقط کاش می گفتی تا بهت می گفتم این جریان از کجا سرچشمه گرفته.

 

 

 

 

خیالی نیست ، خیلی وقته که . . .

فقط بدون رسمش این نبود

 

 

 دوست جون



+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:45  توسط دوست جون | 

بنام اونی که از دلها خبر داره


الان دو ماهی میشه مطلب جدید نذاشتم.

داشتم با خودم فکر می کردم چرا باید بزارم؟ این وبلاگ واسه کی بود؟ واسه کی درستش کردم؟

 

جواب همه اینا یک کلمه اس. . .

 

حالا که نیست چرا باید براش مطلب بزنم؟ وقتی دیگه مطالبام براش ارزشی نداره دیگه چرا باید براش بنویسم.

ای بابا، چی دارم می گم. اگه قبلشم ارزش داشت که الان پیشم بود.

 

ولی خوب بعد دیدم خودش نیست ، یادش که هست ، زخمش که هست.

 

پس واسه اونا بنویسم. واسه اونا می نویسم که هنوز برام محترما.

 

به احترام حرمتی که قائل بودم براش ، به احترام دلی که بهش دادم ، به احترامه . . .


 

 

می خوام از حال و احوال خودم بنویسم یه کمی.

نمی دونم ، شایدم می خوام اینطوری یه جورای خودمو از غم تهی کنم.

 

بلاخره این یه جور نوشتن دیگه.

 

 


ولی چیزی که هست اینه که:

 

چقدر دلم خواست ماله من بود و الان برای باران می نوشتم.




دوست جون



+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 17:49  توسط دوست جون |