تبليغاتX
دل نوشته ها - بگو کجایی
خاطرات

بنام اونی که از دلها خبر داره

 

دلم خیلی گرفته ، دیگه طاقت نیاوردم چیزی ننویسم.

حالا که دارم می نویسم نمی دونم از کجا شروع کنم ، از چی شروع کنم.

خیلی حرف دارم ، از دلتنگیام ، از حسرتم ، از تنهاییم ، از رفتنت ، از . . .

 نمی دونم شاید اگه بخوام بنویسم  یه کتاب بزرگ بشه.

ولی شاید این شعر بتونه چکیده حرفام باشه :

 

تو ادرس زیر بهش گوش کن ، متنش هم این پایینه :

http://www.iravertex.com/clip.asp?id=203

بسوی تو به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم  آیم

مگر تو را جویم بگو کجایی

نشان تو گه از زمین

گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم

بگو کجایی

کی رود رخ ماهت از نظرم ,نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تورا جویم حدیث دل گویم

بگو کجایی

به دست تو دادم دل پریشانم

 دگر چه خواهی

فتاده ام از پا بگو که از جانم

دگر چه خواهی

یک دم از خیال من نمی روی

ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من اسیر کوی توام

به آرزوی توام

اگر تورا جویم حدیث دل گویم

به دست تو دادم دل پریشانم

 دگر چه خواهی

 فتاده ام از پا بگو که از جانم

دگر چه خواهی

 

 

نمی دونم ، شاید داری تو دلت به من می خندی ، یا فکر می کنی بازم دارم دروغ می گم و بی خودی حرف می زنم.

 

ولی من دوست دارم  ، بیشتر از همه.

کاش اون روزی بیاد که حرفامو باور کنی.

منتظرم

 

 

دوست جون

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 15:4  توسط دوست جون |