![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
بنام اونی که از دلها خبر داره
هر دفعه اومدم بروز کنم نوشتنم نیومد. چی بنویسم اخه؟ اینقدر حرفام تلخه که نمی شیه گفت. حرفای که بهم گفتی رو چطوری اینجا بنویسم ؟ از دل پرخونم چطوری بنویسم؟ از . . . چطوری بنویسم؟
نمی دونم چرا به اینجا رسیدم ، چی شد که اینطوری شد؟من که با همه وجودم اومده بودم. چی شد که شدم . . . نمی دونم ، این سهم من از توه دیگه . . . یه دل شکسته . . . غروری که چیزی ازش نمونده . . . اخرشم ، تهمت و حرفای که هرکدومش می تونه یه ادمو کامل از بین ببره. اخه چیزی که بیشتر از حرفا ادم اتیش می زنه کسیه که حرفو ازش می شنوه .
زخمای تن زود خوب می شن ولی زخمی که به دل می مونه . . .
عیبی نداره ولی حقم این نبود. . .
دوست جون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 14:0 توسط دوست جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
باران مسيحا :::...عکسهای دیجیتالی من...::: كامران نجف زاده پژواک |
|
RSS
|